تبلیغات
بن بست عشق

بن بست عشق

عاشقانه

 مع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود كه می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی
اولی گفت : من صلح هستم !
 با وجود این هیچ كس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد . من معتقدم كه از بین می روم . سپس شعله اش به سرعت كم شد و از بین رفت .

دومی گفت : من ایمان هستم !
 با این وجود من هم ناچاراً مدتی زیادی روشن نمی مانم . بنابراین معلوم نیست كه چه مدت روشن باشم وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش كرد .

شمع سوم گفت من عشق هستم !
 و آن قدر قدرت ندارم كه روشن بمانم مردم مرا كنار می گذارند و اهمیت مرا درك نمی كنند آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیكترین كسانشان را هم فراموش می كنند و كمی بعد او هم خاموش شد .

 اگهان ...

 سری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت :

چرا خاموش شده اید ؟

 قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع به گریه كردن كرد .

سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی كه من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن كنیم .

 من امید هستم !

 ودك با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن كرد .

 ه خوب است كه شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود .

هر یك از ما می توانیم امید ، ایمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداری كنیم




نوشته شده در شنبه 9 مهر 1390 ساعت 02:53 ق.ظ توسط مریم نظرات |

 ای كاش می شد تمام لحظه های عاشقی را در جمله ای زیبا و كوتاه خلاصه و بیان كرد ی كاش می شد همچون شمعی فروزان آتش گرفت تا شعله های دیوانگی تمام وجود را بسوزاند
 ای كاش فرشته تو هرگز زیر بار غم عشقت دیوانه نمی شد
 ای خواهمت هر چند اگر زیباترین یادگار از تو ، غم باشد
 ای خواهمت حتی اگر قشنگترین یادگار قلبت برای من اشك و غم و اندوه و دیوانگی باشد
به عشق و یاد تو می نویسم تا شاید برای لحظه ای هم كه شده قلب بی تاب و دیوانه و بیقرارم آرام شود



نوشته شده در جمعه 8 مهر 1390 ساعت 11:52 ب.ظ توسط مریم نظرات |

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زنده است.

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت 11:55 ب.ظ توسط مریم نظرات |


 ی کاش بدونی چقدر دوستت دارم و چقدر برام عزیزی

ای کاش دوستم داشته باشی

ای کاش بیقراری هام رو میدیدی، میدیدی که چقدر دلتنگتم و مشتاق دیدارت

ای کاش بدونی که فقط تو میتونی به دلتنگیام پایان بدی، فقط تو میتونی با صدات، با نگاهت، با وجودت، آرومم کنی

 رومم کن، آرام من

آرومم کن .



نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت 11:49 ب.ظ توسط مریم نظرات |

تو می توانی مرا نپذیری .
 می توانی مرا از خود برانی .
 می توانی روی از من بگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم كنی ...
 منهم می توانم تو را نبینم .
 می توانم روز ها و شبها بدون دیدار تو بسر برم .
 می توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوی تو خیره نشوم .
 می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نكند .
 می توانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم .
 ولی ....
 لبم....
 و دیگر در اختیار من نیست .
او تا زنده ام بیاد تو خواهد تپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید.

مگر ترانه های آسمانی عشاق و سرودهای ملكوتی دلباختگان بگوش تو نمی رسد؟
تمام هستی من ، چرا دوستم نمی داری؟
وسیله ای جز رابطه ای كه قلب ها را به یكدیگر نزدیك می كند ندارم.
 تصور می نمایم كه گه گاه به كمان احساسات كسی كه مدتهاست او را فراموش كرده ای پی ببری و اندكی او را بخاطر بیاوری.
نمی دانم آیا سزاوارم كه به این دستاویز امیدوار باشم؟
مگر نمی گفتی قلب تو جایگاه عشق و آرزوی منست؟
مگر نمی گفتی نگاه تو مرا به بهشت می رساند؟
مگر نمی گفتی زندگانی خویش را برای تو می خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاریكی زندگی رهایم ساختی؟

فرشتگانی كه سوگند عشق و وفاداری ترا شنیده اند هنوز با اندیشه های من بازی می كنند.
 بلبلانی كه در كنار دلهای ما نغمه سرائی كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه می كنند و بر دل دور افتاده من سلام می گویند.
راستی ،
 آن همه لطف و پاكدلی به كجا رفت؟
 چرا سعادتی كه بر هستی من سایه افكنده بود ، بدین زودی در تاریكیهای سرشك و اندوه پنهان گردید؟
 مگر ممكن است دلی كه به نور عشق و فضیلت ، گرمی و روشنی یافته است بدین زودی سرد و خاموش گردد؟
آیا بیاد می آوری آن روزهای گذشته و آن عهد و پیمان هایی را كه دلهای ما را بهم پیوست ؟
 بدانگونه كه اگر كسی می گفت این رابطه را روزگار برهم می زند ، بر او می خندیدیم.
 مگر تو به من نمی گفتی كه زندگی را دوست می داری زیرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چیزی نمی گویم....ولی متاسفم بر آن نهالی كه با چه امیدهایش كاشتم و چون زمان گلش ، در رسید آن گل را باد سوزانی خشكاند.
 آری غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد.
 اگر فرشته می تواند آدمی را كیفر كند این منتهای شدت كیفر است.
ای كاش گذشته را فراموش می كردم و به دلخوشی پیشین باز می گشتم .
 آیا بیاد می آوری آن روز را كه می گفتی تو این لبخند را از لبان فرشته ربوده ای ؟
 اینك كجایی كه ببینی آن لبخند چه بر سرش امده؟؟؟...



نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت 11:47 ب.ظ توسط مریم نظرات |

دل من یارو غمخواری ندارد / پریشان است بازاری ندارد

هزاران قلب را تسخیر کردند / کسی با قلب ما کاری ندارد


نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت 03:30 ق.ظ توسط مریم نظرات |

دگر درد دلم درمان ندارد /مسیر عاشقی پایان ندارد

مرا در چشم خود آواره کردی / نگاهت دور برگردان ندارد


نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت 02:01 ق.ظ توسط مریم نظرات |

تمام آسمان، تعبیر چشمت / حواس پرت من، درگیر چشمت

دلم عاشق شدن اصلا بلد نیست / اگر عاشق شدم، تقصیر چشمت


نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور 1390 ساعت 02:25 ق.ظ توسط مریم نظرات |

نگاهم کن که چشمانت قشنگ است

صدایم کن که دل در سینه تنگ است

مرا با خود ببر آنسوی غربت

که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است


نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390 ساعت 10:24 ب.ظ توسط مریم نظرات |

پس از تو خط قرمز می گذارم/ پس از هر بی تو هرگز می گذارم

 بادا واژه ها دستت بگیرند! / (تو) را در یک پرانتز می گذارم


نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390 ساعت 02:28 ق.ظ توسط مریم نظرات |

ندیدی چشم غمگین و تر من / تو رفتی و نشد این باور من

به پایت می نشینم تا بیفتد / دوباره سایه ی تو بر سرمن


نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390 ساعت 02:20 ق.ظ توسط مریم نظرات |

امروز برای من شرابی ای عشق / هرچند که از پایه خرابی ای عشق

یک لحظه اگر حال خوشی می بخشی / یک عمر برای دل عذابی ای عشق


نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390 ساعت 02:16 ق.ظ توسط مریم نظرات |

پیراهن خیس ابر تن پوش من است

صد باغ تبر خورده در آغوش من است

این زندگی کبود این تلخ بنفش

زخمی است که سالهاست بر دوش من است

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور 1390 ساعت 02:15 ق.ظ توسط مریم نظرات |

عشق چیست که همه از آن میگویند؟

ع : عبرت زندگی

ش : شلاق زمانه

ق : قصاص روزگار

اما افسوس و صد افسوس که شلاق زمانه را خوردم

قصاص روزگار را کشیدم! اما عبرت نگرفتم



نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1390 ساعت 12:43 ق.ظ توسط مریم نظرات |

 به تنهاییم سوگند
 به تمام لبخندهای صورتی ام

که از روی سادگی می آفرینم

 به رنج می افتی

 بعد از این

 وقتی با قرمز ترین مداد رنگی ام

بارها و بارها رویت خط می کشم !!!



نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد 1390 ساعت 11:31 ب.ظ توسط مریم نظرات |

تو مرا قضاوت کردی
با آنکه یادم نیست
لحظه ای تو را برای ریا
نگریسته باشم
و این چشم دل من بود که تو را می نگریست ...
من بر باور (دوستت دارم )ماندم
و تو بر عادت فراموشی
آیا به صداقت حرفهایم ...شک داشتی
که از من آزردی
کاش به من میگفتی
سکوت توست که جانم به لب می رساند
کاش به من می گفتی.......


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 11:40 ب.ظ توسط مریم نظرات |

تو نیستی



اما من برایت چای می ریزم



دیروز هم



نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم



دوست داری بخند



دوست داری گریه کن....



و یا دوست داری



مثل آینه مبهوت باش



مبهوت من و دنیای کوچکم



دیگر چه فرق می کند



باشی یا نباشی



من با تو زندگی می کنم
نوشته شده در سه شنبه 7 تیر 1390 ساعت 11:12 ب.ظ توسط مریم نظرات |

به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها، در زمان گریستن



قلبها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت



فرساست، گذراندن روزهای تنهایی، در حالی که تظاهر می کنی هیچ



چیز برایت اهمیت ندارد،



اما چه شیرین است در خاموشی و خلوت، به حال خود گریستن

نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد 1390 ساعت 12:53 ب.ظ توسط مریم نظرات |

متال بوی را گفتم زندگی چند بخش است ؟
گفت : دو بخش ، کودکی و پیری
گفتم : پس جوانی چه شد ؟
گفت : با بی وفایی ساخت با عاشقی سوخت و با جدایی مرد

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1389 ساعت 09:47 ق.ظ توسط مریم نظرات |

گاهی یکی وارد زندگیت میشه،
میشه همه چیزوهمه کَسِت،دستتُ  میگیره و می بره تا کهکشون،
قدم به قدم تاقله های عشق،
جرعه جرعه شراب محبت می نوشونه ومستت میکنه،
بعدوقتی که میشه همه ی دنیات رهات میکنه تودلواپسی ها ومیره.
تکه ای ازوجودِ تورو با خودش می بره.
میره وتو می بینی تودشت تنهایی ها رهاشدی؛
زنده بودنت بعد اون دیگه مرگ تدریجیِ،شمارش معکوس روزها،برای به انتها رسیدن ومردنِ.
گم شده ای داری که هیچ کجا مثلش روپیدانمی کنی؛
گم شده ای داری که تک تک سلول های تنت فریادش می زنن وتو احساس می کنی که بدون اون تُهی شدی،ازبودن،ازخواستن،ازشوق زندگی.
توی نبودن هاش،دنیای بی رنگ تو، باخیال وخاطره هاش رنگ میزنی.
به امید برگشتنش زندگی می کنی واون برمی گرده...
اما عمق فاجعه یه جای دیگه است؛میدونی کجا؟!
اونجا که برگرده وتودرون اون گمشده تو پیدا نکنی.
ببینی که هر چی تو اعماق وجودش می گردی،اویِ قبلی رو پیدا نمی کنی.
می بینی که تغییر  کرده،می بینی که عوض شده،می بینی که...
نه...دیگه نمی بینی...یعنی می خوای چشاتو ببندی که خراب شدن کاخ آرزوهاتو نبینی.
ناامید میشی، تاامروز می گفتی اگه برگرده،نیمه ی گمشده ی من،پیدا میشه،کامل میشم وآروم
اما حالا که برگشته تو تنها تری...
پریشونم،خیلی پریشونم،پرازدلهره وتشویشم
تکه ی بزرگی ازوجودم گم شده،حالا دیگه نمی دونم کجا باید جستجوش کنم؟
خدایا کمکم کن...
دیگه به چه امیدی زنده باشم؟!

نوشته شده در شنبه 21 اسفند 1389 ساعت 08:43 ق.ظ توسط مریم نظرات |

من از قهرِ تو بیزارم،سکوتت تلخ و سنگینه

چشام جز جای خالیتو،توی دنیا نمی بینه

بهونه گیر و نا آروم،شبیهِ بچه،بی منطق

تو رو می خوام و می دونی،پُرم از غصه و هق هق

صداتو  نشنوم،گیجم،دچار لالی و کوری

به هم می ریزه اخلاقم،همین که حس کنم دوری

مث دیوونه ها می شم،منو هیچکی نمی شناسه

نمی فهمن که این روزام،پُر از آشوب و وسواسه

نگو دیواره بین ما،نگو ممنوعه اسم تو

برای باورِ عشقم،صدای قلبمو بشنو!!


نوشته شده در جمعه 20 اسفند 1389 ساعت 10:38 ق.ظ توسط مریم نظرات |

تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاك بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری
 دوست دارم در قفس باشم كه زیباتر بخوانم
 در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش
شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب كجا آباد دنیایی من اما
 جذبه ای دارم كه دنیا را بدینجا می كشانم
 نیستی شاعر كه تا معنای حافظ رابدانی
 ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
كاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم


نوشته شده در جمعه 20 اسفند 1389 ساعت 03:57 ق.ظ توسط مریم نظرات |

تو رفتی و من آغوشم که پُر بود از تو شد خالی

ستون کردم وجودم رو زیر یه سقف پوشالی

هنوز از یاد تو سبزم ولی افسوس تن پوکم

یه لحظه با تو آبادم یه عمری سرد و متروکم

تو یادم دادی از غصه نمی پوسم نمی میرم

من از آئینه با هق هق سراغت رو نمی گیرم

تو یادم  دادی از بارون به جز گریه نمی پرسم

نجاتم دادی از این تن تو رگهام بودی همچون سبز

یکم آغوشتو وا کن تا دعوت شم به خوابیدن

تو یادم دادی  ابری بودن و هرگز نباریدن

بذار امشب کنار تو  من از تشویش خالی شم

تو بودی یاد من دادی که با تو خوب و عالی شم


نوشته شده در جمعه 20 اسفند 1389 ساعت 02:43 ق.ظ توسط مریم نظرات |

گریه کن بذار چشات حرف بزنن

با رفیقی که نشسته روبروت

خوب می دونی درد ِتو،دردِ منه

اشکِ ما،یعنی شکستن سکوت

می دونم سخته تحمل عذاب

سهممواز این همه غصه بِدِه!

نمی ذارم این دفعه جام بذاری

که دلم به نقشه هات خوب وارده

حرمت رفاقتو به هم نزن !

هم قسم!......تا آخرش کنارتم

بیا تکیه کن به شونه م.....که هنوز

توی ویرونه ی غم........دیوارتم!


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت 11:38 ب.ظ توسط مریم نظرات |

دارم می افتم از چشمت،مثل برگای پائیزی

ولی یادت نره روزی،به یادم اشک می ریزی

مثل تقویمِ دل مرده،ورق خوردیم و فهمیدم

حقیقت دور بود و من،تو رو نزدیک می دیدم

منو بسپر به دست باد،همون بی آشیون مست

سراغم رو بگیر از خاک،ته یه کوچه ی بن بست

تو این دنیای وارونه،دروغ و عشق همزادن

همونا که تو رو بردن،جنونو یادِ من دادن

دیگه نمی خوام وقت افتادن

حامی من دست خودم باشه

یا قامتم زیر فشار بغض

با یه تلنگر بشکنه تا شه


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت 01:35 ب.ظ توسط مریم نظرات |

نه شاعرم تا بتونم واسه نگاهت غزل بگم

نه قادرم

تا بتونم واسه چشات قصه بگم

فقط اینو خوب میدونم تا زند ه ام تا جون دارم

دوستت دارم . .


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت 08:33 ق.ظ توسط مریم نظرات |

دلم گرفته ای خدا مثل هوای بارونی

مثل دل سیاه شب مثل غم زمستونی

دلم گرفته زین هوا از این سکوت بی صدا

دلم گرفته از همه از این دلای بی خدا

دلم می خواد پر بکشم برم به آسمون دور

برم یه جای خالی از ریا و زور

نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند 1389 ساعت 10:06 ق.ظ توسط مریم نظرات |

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی.
این آغازی دیگر است و این منم. گم‌شده در مه.
ستاره‌ای سرگردان در کهکشانی بی‌انتها.
فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.
من گم‌شده‌ام.
من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک‌ترین شب‌ها
و ابری‌ترین روزها را دارد
و باد زیر آوار غروب کوچه‌هایش را دلتنگ می‌نوازد، گم‌شده‌ام.
آری، من گم‌شده‌ام...

نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند 1389 ساعت 12:00 ق.ظ توسط مریم نظرات |

با همان ,

تیــــــــــغ تیـــز دوست داشتن هایم

سیم رابطم را , قطع میکنم .

          تا مبــــــــــادا

اتصالی کند

و " تــــــو " بســـــــوزی !

خودم که هیــــــــچ

خاکستر شدم

و " تــــــو " بودی

که با همان دوست نداشتن هایت

مرا فوت کردی .

حالا منم

و همه ی سالهـــــــای بی " تــــو "  

حتی

" تــــو " هم دیگر نمی توانی , خاکسترم را جمع کنی ...


نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند 1389 ساعت 09:45 ق.ظ توسط مریم نظرات |

من گم شدم بین حس بودن و نبودن ،

بین حیات و مرگ ،

بین گناه و معصومیت ،

من گم شدم در ظلمت شب بدون حضور تو ،

گفتی : به تنهایی من دست نزن ،

من تنهاتر از آنم که تنها بمانم ،

اما می دانی من آخر تنهایم .................


نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند 1389 ساعت 09:43 ق.ظ توسط مریم نظرات |


Design By : Pichak